شورانگیز

شعرهای محمدصادق کریمی

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شعر و خاطره» ثبت شده است

چند روز پیش توی گوگل داشتم یکی از شعرهای قدیمیم را جستجو می کردم که نسخه ی تایپی اش را نداشتم ، و می خواستم ببینم جایی می توانم پیدایش کنم یا نه .

دیدم عجب ! همه جا هست و ما بی خبریم . ایضاً توی اس ام اس های مهدوی و عاشقانه !

برایم جالب بود و بهانه ای شد برای تجدید خاطره ای که می خوانید :

( 1 )

سال 81 بود ، دانشکده ی فنی شهید باهنر شیراز .

نمی دانم ، بیکار بودم شاید . توی دانشکده داشتم می چرخیدم . چشم هایم تابلوها را ورق می زد . بین آن برگه ها نگاهم به آرامی  از روی بروشور  « اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو » رد شد . کمی مکث کردم و ، رفتم . از سر بی حوصله گی بود که گفتم ربطی به ما ندارد .

 ( 2 )

توی اتاق فرهنگی  دانشکده ، با یکی از بچه های آن جا حرف می زدیم . خیلی عادی . نمی دانم بحث به کجا رفت و او از کجا بو برده بود که  شاعرم ، گفت دو سه تا از شعرهای امام زمانیت را بده . « برای چه می خواهد »ش را جواب نداد و من هم زیاد پاپیچش نشدم ، گفتم شعر امام زمانی است دیگر  ؛ می خواهد . سوال و جواب ندارد که . همان جا یکی دوتایی برایش نوشتم و دادم . بعد هم خداحافظی...

( 3 )

سر  کلاس برنامه نویسی بودم انگار . وسط کلاس یکی آمد و گفت با آقای کریمی کار دارم . رفتم :

- توی امور دانشجویی باهات کار دارَن .

- من ؟

برای چی ؟

- نمی دونم ، فقط گفتن بیام و به شما بگم .

- عجب...

خیلی ممنون .

کلی رفتم توی فکر . به جان خودم من کاری نکردم . وسط کلاس ، چه کارم دارند یعنی ؟

رفتم پیش مسئول امور دانشجویی . سلامی کرد و یک پاکت نامه داد دستم : این برای شماست !

همان جا باز کردم . دعوت نامه بود از اولین همایش هم اندیشی عرفان و دانشجو !

چه ربطی به من داشت ؟ این همه آدم ، چرا فقط برای من فرستادند ؟

با کلی ابهام و سوال برگشتم سر کلاس و هیچی نفهمیدم از درس . البته چیز جدیدی نبود ! نفهمیدن درس را می گویم .

( 4 )

یکی دو روز بعد دوستِ اتاق فرهنگیمان را دیدم . بعد از سلام و خوش و بش گفت :

- اون شعرهایی که بهم دادی رو دادم مسئول فرهنگی دانشکده . انگار برای یه  همایش می خواست.

- !

اِ ! پس کار تو بود ؟

- چی ؟

- امروز از اون همایشه برام کارت دعوت فرستادن !

- جدی ؟

( 5 )

روز همایش بود و حوصله ی همایش رفتن هم نداشتم . گفتم شاید یک کاری با من داشته باشند که دعوت نامه فرستادند . بالاخره رفتم ، ولی دیر  . یک ساعتی گذشته بود که  رسیدم به سالن سینا و صدرا ، و دیدم از بچه های بسیج دانشجویی  آمدند طرفم و گفتند که دارند دنبالت می گردند .

پیش مسئول همایش رفتیم و بنده ی خدا گفت که کجایی شما ؟

توی سالن بنشینید ، صدایتان می کنیم تشریف بیاورید برای شعر خوانی .

روی صندلی که نشستم ، غرق در فکر . تازه داشتم حکمتش را می فهمیدم .

عجب آدمیست این امام زمان !

( 6 )

این شعر ، اولین غزل من بود . اصلاً من قبل از آن همه اش شعر سپید و شعر نو می گفتم . آن ها هم قوی نبودند .

حرصم در می آمد که نمی توانم غزل بسرایم . می گفتم : خدایا ، این طبع شاعرانه را کامل کن . اصل شعر همین غزل است دیگر !

خلاصه ، تا نصف شب بیدار ماندن و کتاب خواندن کار خودش را کرد ، و یک شب چند بیت از این غزل را سرودم و یادم هست که از ذوق خوابم نبرد .

ولی این سال ها برایم « لِیَطمَئِنَّ قلبی » شده است که هر کاری که برای امام زمان بکنی ، آن کار گُل می کند .

انگار شرط و شروط هم ندارد...

زبان این غزل کهنه است ، اما دوست دارمش :

 

از فراقت به جوانی همگی پیر شدیم
بی تو از وادی دنیا همگی سیر شدیم
بی خود از حادثه ی عشق تو دیوانه و مست
عاشق کوی تو گشتیم و زمین گیر شدیم
تا که وصفی ز کمان و خم ابروی تو رفت...
در پی دیدن رویت همه چون تیر شدیم
از سر زلف دوتایت همه بالا رفتیم
در سراشیبی ابروت سرازیر شدیم

گو گدایان در ِ این خانه بیایند که ما
از گدایی به در تو همگی میر شدیم
عاشقان صید نگاه تو و در بند تو اند...
جمله در حلقه ی تو در غل و زنجیر شدیم

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۸۹
محمدصادق کریمی

باز هم غزه.

وقتی که روحت درد بگیرد ، هزار جای بدنت درد گرفته است ؛ قلبت درد گرفته است . قلبت که درد بگیرد ، قلمت درد گرفته است . با دست درد ، قلم ِ درد را گرفته ای به دست و می خواهی از درد بنویسی و...می بینی دستانت از درد فلج شده اند...

دارد حالم به هم می خورد از حرف ، حرف ، حرف...دیگر حالم به هم می خورد از تماشا . به علاوه ی این همه درد ، درد ایستادن و تماشا کردن است که انگار بدتر از هر چیز دیگر روح آدم را می خورد .

دارند می کُشند . باز هم باید نشست و نمی توان رفت جایی که باید رفت . مثل این که خبر کربلا را برایت بیاورند که روز هشتم است و آب را بر حسین بن علی(ع) بسته اند . آن وقت می نشینی و شعر می گویی ؟

« می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت... » ( قیصر امین پور )

 ...

 کاش مثل هزار و چند سال پیش ، امام ِ ظاهری بود که تا همه ی وجودت درد می گرفت ، می رفتی روبرویش می نشستی و می گفتی من... و ناگهان بغضت می شکست و او همه ی حرف هایت را ، و همه ی دردهایت را تا آخر می خواند... . کاش...

 

 تا کی دنیا پر از بدی باشد ؟

کی دنیایم محمدی باشد؟

کشتند تمام بچه هایت را

یادت باشد نیامدی...باشد !

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۸۷
محمدصادق کریمی

نمایشگاه کتاب 21 خوب بود ، اما عادی نه ، عجیب ! اعجابش برای این که وصل شد به کوه صُفّه ! که کوهی است در ابتدای اصفهان . وصل شد ، یا وصلش کردند یا وصلمان کردند یا...شاید هم جدایمان کردند !

صبح پنج شنبه ای روی مبل لم داده بودم توی خانه ی یکی از دوستان تهرانی ، و می خواستم بروم نمایشگاه . غرق در افکار خودم بودم .

می دانی ، اصولاً تو وقتی یک نفر را ببینی که دارد غرق می شود یا غرق شده ، می روی برای نجاتش . می روی که نه ، می دوی !

حاضری جانت را هم بدهی . البته اگر بخواهی حماسه ی عشق و ایثار بیافرینی !

ما هم غرق بودیم دیگر . خدا می دانست . با یک تلفن ، قشنگ از غرق شدن نجاتم دادند . وقتی پشت تلفن مهدی نمازی باشد از اصفهان و بگوید که میثم حالش بد است . بگوید که از کوه ِ صفه افتاده است پایین . بگوید که حالش بد است و تو هم زود بیا اصفهان .

البته خیلی هم آن موقع حواسم جمع نبود . فکر کردم با خواندن یک حمد ِ شفاء میثم دوباره روی پایش می ایستد و دوباره شروع می کند به مداحی :

« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــــن...»

می روم نمایشگاه و برمی گردم و عین خیالم نیست . جمعه صبح آقای بقایی زنگ می زند که : هنوز تهرانی ؟! و من توضیح می دهم که نتوانستم بیایم به دلائلی . قضیه را که می پرسم ، می گوید :

- آقا میثم متأسفانه به حمت خدا رفتن !

- جدّی ؟!!

 

* * *

جدّی یعنی چه مرد حسابی ؟ فکر کردی منتظر تو می ماند که از نمایشگاه برگردی و باهاش خداحافظی کنی ؟ هع ! فِلِنگ را بسته است و سر از پا نشناخته رفته دیدن مولا ! زِکّی !

آخر معرفتی !

 

* * *

-  صبح پنج شنبه ای می روند کوه صفه . از بی راهه می روند نه از راه اصلی . میثم عقب تر از همه می رفته . سنگی از زیر پایش در می رود ...

-  لیز می خورد و دستش را می گیرد به یک سنگ دیگر . رفیقش دست دراز می کند و دستش را می گیرد...

-  معلوم نمی شود رفیقش دستش را ول می کند یا میثم...

-  ارتفاعی نبوده . ولی می افتد و هی غلط می خورد و می رود پایین . روی سنگ ها...حدود بیست – سی متر...

-  ماخودمان غسلش دادیم . تمام بدنش خُرد شده بود . صورتش هم کبود . غرق خون...

-  رفیقش می گفت من دیگر حالم را نفهمیدم . همینطور دویدم رفتم بالاسرش . نبضش را گرفتم . نمی زد...

-  دیشبش توی حجره خوابش نمی برده . رفیقش می پرسد چرا نمی خوابی ؟ می گوید امشب شب خواب من نیست . فردا می روم دیدن آقا !

-  بلند می شود نمازهایش را می خواند و می روند...

 

* * *

توی انجمن شعر آیینی دارالولایه ی اصفهان ، چند تا رباعی می خوانم برای شهدای رهپویان ، بعد هم یک شعر امام زمانی . تمام که می شود ، میثم همه اش را ازم می گیرد .

گفته بودم دارم قصیده ای آماده می کنم برای شهدای رهپویان . تا چند روز بعدش تا مرا می دید می گفت : تمومش نکردی ؟ می خواست توی یکی از جلسه ها بخواندش . همان یکشنبه ای که توی عاشورائیان جلسه گرفته بودند برای شهداء ، نشسته بود پای فیلم مستند و زار زده بود...

مناجات را باحال می خواند . شب های جمعه مشتری کمیل خواندنش بودم...

 

* * *

جلسه ی شعر آیینی سه شنبه ی این هفته ی دارالولایه ، سر مزار میثم کامیابی فرد . می رویم باغ رضوان ، دُور قبرش حلقه می زنیم و می نشینیم . از توی قاب عکسی که گذاشته ایم سر خاکش ، دارد به ما لبخند می زند .

شعر می خوانیم و گریه می کنیم . من هم :

  

مرگ فکری برای آدم کرد

صحنه ای غرق خون فراهم کرد

لحظه ی رفتن تو را که نوشت...

آتشم زد ، زد و هلاکم کرد

گفتم از درد ضجه خواهم زد

گفتم از داغ گریه خواهم کرد

مرگ خندید و رفت و فاصله را...

با نفس های یک جوان ، کم کرد

. . .

مرد پا روی سنگ ها که گذاشت

جای پا را قشنگ محکم کرد

کوه بی هوش بود انگاری

سنگی از کوه...داغ دارم کرد...

کوه صفه به هوش آمده بود

و نگاهی به روی میثم کرد

غرق خون ، رفته بود سمت بهشت...

رفتنش پشت کوه را خم کرد

 

* * *

شب است . خوابیده ام و صدایش را گوش می دهم که شور گرفته :

« پای سُفرَت منو نشوندی حسیــــــــن / نمکت رو به من چشوندی حسیــــــــن

   اونقدر آقایی که این بَدِه رو / آخرش کربلا رسوندی حسیـــــــــن

   آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام ، آآقام آآقام ، آآآقام... »

می گفت : دعا کن بروی کربلا . کربلا که بروی ، اصلاً فضایت عوض می شود . من که رفتم بلکل فضایم عوض شد .

منظورش فضای فکری و ذهنی و شعری بود . چون شاعر هم بود .

صدا را قطع می کنم . بک گراند موبایلم ، عکس میثم است . با چشم های عسلیش دارد نگاهم می کند...

27/2/87

اصفهان

 

شعری از میثم و اشعار دیگران درباره ی او ، و صدایش ، در ادامه ی مطلب :

۲۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۸۷
محمدصادق کریمی