شورانگیز

شعرهای محمدصادق کریمی

۳ مطلب با موضوع «رباعی» ثبت شده است

باز هم غزه.

وقتی که روحت درد بگیرد ، هزار جای بدنت درد گرفته است ؛ قلبت درد گرفته است . قلبت که درد بگیرد ، قلمت درد گرفته است . با دست درد ، قلم ِ درد را گرفته ای به دست و می خواهی از درد بنویسی و...می بینی دستانت از درد فلج شده اند...

دارد حالم به هم می خورد از حرف ، حرف ، حرف...دیگر حالم به هم می خورد از تماشا . به علاوه ی این همه درد ، درد ایستادن و تماشا کردن است که انگار بدتر از هر چیز دیگر روح آدم را می خورد .

دارند می کُشند . باز هم باید نشست و نمی توان رفت جایی که باید رفت . مثل این که خبر کربلا را برایت بیاورند که روز هشتم است و آب را بر حسین بن علی(ع) بسته اند . آن وقت می نشینی و شعر می گویی ؟

« می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت... » ( قیصر امین پور )

 ...

 کاش مثل هزار و چند سال پیش ، امام ِ ظاهری بود که تا همه ی وجودت درد می گرفت ، می رفتی روبرویش می نشستی و می گفتی من... و ناگهان بغضت می شکست و او همه ی حرف هایت را ، و همه ی دردهایت را تا آخر می خواند... . کاش...

 

 تا کی دنیا پر از بدی باشد ؟

کی دنیایم محمدی باشد؟

کشتند تمام بچه هایت را

یادت باشد نیامدی...باشد !

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۸۷
محمدصادق کریمی

می گفت: «اگر قبل تو مُردم، ای ماه

بُردند مرا بهشت، حتی آن گاه

آن جا دم در منتظرت می مانم»

گفتم که: «چه بامعرفتی! ایوالله!!»

 

۱۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۸۷
محمدصادق کریمی

می خواستم این حادثه را بنویسم

پشت سر هم کتاب ها بنویسم

دیدم که تنت ورق ورق بود آنجا

باید که تو را جدا جدا بنویسم

 

 

۱۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۸۷
محمدصادق کریمی