شورانگیز

شعرهای محمدصادق کریمی

۱ مطلب در دی ۱۳۸۷ ثبت شده است

باز هم غزه.

وقتی که روحت درد بگیرد ، هزار جای بدنت درد گرفته است ؛ قلبت درد گرفته است . قلبت که درد بگیرد ، قلمت درد گرفته است . با دست درد ، قلم ِ درد را گرفته ای به دست و می خواهی از درد بنویسی و...می بینی دستانت از درد فلج شده اند...

دارد حالم به هم می خورد از حرف ، حرف ، حرف...دیگر حالم به هم می خورد از تماشا . به علاوه ی این همه درد ، درد ایستادن و تماشا کردن است که انگار بدتر از هر چیز دیگر روح آدم را می خورد .

دارند می کُشند . باز هم باید نشست و نمی توان رفت جایی که باید رفت . مثل این که خبر کربلا را برایت بیاورند که روز هشتم است و آب را بر حسین بن علی(ع) بسته اند . آن وقت می نشینی و شعر می گویی ؟

« می خواستم شعری برای جنگ بگویم

دیدم نمی شود

دیگر سلاح سرد سخن کارساز نیست

باید سلاح تیزتری برداشت... » ( قیصر امین پور )

 ...

 کاش مثل هزار و چند سال پیش ، امام ِ ظاهری بود که تا همه ی وجودت درد می گرفت ، می رفتی روبرویش می نشستی و می گفتی من... و ناگهان بغضت می شکست و او همه ی حرف هایت را ، و همه ی دردهایت را تا آخر می خواند... . کاش...

 

 تا کی دنیا پر از بدی باشد ؟

کی دنیایم محمدی باشد؟

کشتند تمام بچه هایت را

یادت باشد نیامدی...باشد !

 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۸۷
محمدصادق کریمی